دورترها هنوز ایران و ایرانی بوی خوش زندگی و سرزندگی را در كالبد زمانه سرد و بی انتهای تنهایی حفظ كرده بود.آن روزها كه دستان پینه بسته مادربزرگ، هنوز می‌‏توانست در روزهای سرد و برفی زمستان، بساط كرسی و لحاف و مجمع ِبزرگِ روی آن را برپا كند، دل آدمی سرخوش از روزهای به ظاهر همیشگی و ماندنی، خاطرات عشق و صفا و صمیمیت را با همه لحظات خود به یدك می‌‏كشید. یلدای آن سالهای دور و به یاد ماندنی، هنوز در پستوی سرد و نمور خاطرات دوران كودكی رخ نمایی می كند.اهالی مهربان و بی ادعای این مرز و بوم، روزگاری نه چندان دور، در میان همه سردی و سیاهی زمستان، شبی را پاس می داشتند كه پیش از هر چیز نمایشگر انس و الفتی بود كه كودكان سرخوش و بزرگترهای سبك خیال آن زمان، در زیر لحاف سنگین كرسی و بوی زغال سوخته زیر آنرا ، حس می كردند.شب یلدا، داستان كهنه و دوست داشتنی شبهای دوری است كه همه اهالی یك فامیل، آن را به نشانه عشق و صداقت نهفته در دلهای بی ریا، در جمع ساده و مهربان خود نقل می‌‏كردند.

آن روزها نه از گرانی بی حد و حصر خبری بود و نه از گلایه های بی وقفه صاحب خانه كه به جد مخالف هرگونه فامیل و فامیل بازی و احیای سنتهای دیرین ایرانی است.كیسه دخل خانواده های ایرانی در آن روزها، سرشار از اشرفی های پر بركت ایمان و راستی بود و به جای آنكه در ابتدای هر ماه سرریز جیب صاحبخانه و دانشگاه های پر هزینه و فروشگاههای پر زرق و برق شود، نقل و نبات مهربانی را در سفره ساده و پر جمعیت خانه می نشاند.سوغات آن روزهای دور، یادگاری از همه آیین‌‏های فراموش شده ای است كه امروز در كم رنگ ترین وجه خودنمایی می كند.آن روزهای دور با وجود آنكه هنوز چند صباحی از پایان آنها نمی‌‏گذرد، آنقدر دور و دست نایافتنی به نظر می‌‏رسند كه گویی از داستانها و افسانه های اساطیری آمده اند.اهالی قدیم ایران، شبهای پر خاطره یلدا در واپسین روز پاییز را، با توشه‌‏ای از عشق و گرمی به استقبال زمستان سرد و نمور می رفتند و در آغاز این دیدار، هندوانه خنك و آجیل نیروزا را چاشنی شب طولانی سال می‌‏كردند.امروز اما آدمیان محصور در میانه سنگ و چوب و آجر، نه تنها گرمی محبت و عشق را از یاد برده اند، كه حتی با یادآوری شب یلدا و خرج های كلان این شب، همه غم و نگرانی عالم را به یكجا در دل خود می بینند.شهروندان شهر خسته و دود زده ، با تداعی همه وام های عقب افتاده، و نگرانی‌‏های روزمره زندگی خشك و بی روح شهری، شب یلدا را به برگه های فراموش شده آلبوم های قدیمی و اوراق تاریخی سپردند كه در حال تلاشی و فراموشی است.یلدای این روزها، نه خبری از نقالی های شاهنامه و مثنوی دارد و نه ارمغانی از خنده های از سر دلخوشی گذشته های دور را به یاد می‌‏آورد.این روزها روزمرگی مردمان شهر شیشه و آهن به حدی رسیده است كه شب یلدا را تنها دقیقه ای بیش از شب گذشته می دانند و با سخره همه آیین های گذشتگان و نیاكان، در گرداب هولناك زندگی مغروق غفلت و نادانی خویش هستند.

آیین های به جا مانده از نیاكان ما همواره در معرض تغییر و تبدیل هستند، همانطور كه از درون الزامات جامعه گذشته بیرون آمده و كاربرد پیدا كرده اند، زمانی كه این الزامات از بین برود و ضعیف شود، آیین ها هم حذف می شوند و چیزهای تازه‌‏ای جای آن را می‌‏گیرد.آیین های فولكلوریك، وفاق و یكدلی وهمراهی را به جامعه عرضه می‌‏كردند و جامعه بسته قدیمی كه نیاز به تعاون بیشتری داشته، با آن ها همخوانی داشته است. هر قدر جامعه وسیعتر شود ضرورت تعاون جمعی و اقدامات گروهی ضعیفتر می شود در نتیجه آن آیین ها نیز رو به اضمحلال می روند. بالاترین پیامد این فراموشی فرهنگی را تنش ها، استرس ها، ناراحتی ها، بی اعتمادی ها و تلاش هایی دانست كه فرآیند آن بازده مادی دارد اما خوشبختی و وفاق و همدلی را به همراه نمی آورد..یلدا از آیین های كهن اساطیری ایران است كه از تضادهای طبیعت در فرایند مبارزه دو عنصر اهورایی و اهریمنی در نظام طبیعت به وجود آمده است. بر اساس باورهای اساطیری، دو نیروی موجود در دنیا،‌‏ آنچه نیكی و بدی در طبیعت وجود دارد را بین خود تقسیم كرده اند، اگرچه ساز و كار این تقسیم، بر مبارزه با دو عنصر زیر فرمان نیروهای یاد شده است، اما از درون آن باید یك نظام برادرانه برای اداره عالم به وجود آید.روز با روشنی و زایندگی قلمرو اهورایی یزدان است و شب با سیاهی و تباهی كه در درون خودش دارد اردوی اهریمنی است، سیاهی و تباهی كه در درون شب می گذرد اردوی اهریمن را گرفته است، پلیدی‌‏ها زیر چادر سیاه شب پناه می گیرند و شب هراس آفرین، توانایی بالقوه ای را كه می تواند ثمر بخش و سودآور باشد در خدمت پلیدی می گذارد.شب مصداق سردی است كه زندگی را یخ می زند و باید از گزندش در امان بود و طرفندهایش را بازشناخت،یلدا این شب طولانی و دراز سال، از اردوی اهریمن بیرون آمده و سردی و افسردگی را با خود می آورد.